امروز رفتم اونجا
اولش یکم دلخور بودم از خودم بیشتر
نمیدونم اصلا از کی و چرا
فقط دلخور بودم
بعدش کم کم دلخوریم تموم شد
امروز کلی با عارفه بازی کردم
چقدر دوسش داشتم چقدر دوست داشتم با بچه خودمم بازی کنم و بخندونمش
نمیدونم اصلا
چند وقته حساس شدم
روی همه چی
رو شوهرم
روی خونه
رو تمیزی
رو بچه
روخودم
رو همه چی
دست خودم نیست
حس میکنم واقعا کمبود بچه و دلخوشی داشتنش داره اذیتم میکنع
یکم که تنها میشم دیوونه میشم
کی تموم میشه این حسرت و انتظار
امروز در مورد مین هم صحبت کردیم
که چقدر عقده ایه
چقدر بقیه رو اذیت میکنه
چقدر هی فکر میکنه از همه بالاتره
خوشحالم .خوشحالم که کسایی هستن که در این مورد درکم کنن و باهام موافق باشن
میگفت کساسگیی که اینجورن هم خودشون از چشم میوفتن هم بچه هاشون
با اینکه بچه هاشون کار خاصی نکردن
ولی همونجور بار اومدن
همش دارایی ها و وسایلاشونو تو سر بقیه میزنن
بیخیال
خوشحالم که بابام هم فهمیده بود ولی به روش نیاورد
به خواهرم گفته بود
گفته بود اینجور در مورد پول و... هنارای... با من حرف زد
احساس سبکی کردم
برعکس دیشب که خیلی دلم سنگین بود
داشتم دیوونه میشده
ضربان قلبم خیلی بالا رفته بود
نمیتونستم اروم نفس بکشم
دلم میسوخت
اما بعدش یکم اروم شدم
ولی چشمام داشتن میترکیدن
تمام رگ چشم هام درد میکردن
حس خیلی بدی داشتم
اینم بیخیال
امیدوارم فردا روز خوبی باشه قراره خونع مامانم خروس بی محل بیاد خخخ چهارده و هیجده
فعلا
بعد چند سال...ما را در سایت بعد چند سال دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 66