زخمی تر
خسته تر
ناامید تر
نمیدونم..حتی نمیدونم از کدوم دردم بگم...
از بی پولی که تو این سرما حتی توان خرید ماشین نداریم..یا حتی نگهداری از پیرزن و پیر مرد یا شاید حتی برای بجه نداشتنمون
یا خرو پف کردنش
یا مسافرت نرفتنمون که اگه حتی بریم هاسترس دارم که شب بزاره همه بخوابن.
خدا هم دسرمیدوونه.یکساله بچه دارنشدیم..حتی ذوقم هم کور شده .وقتی بقیه که نزدیک منن حامله میشن و بچه دار میشن دار میشن عکس ذوق کردنو خندیدن بچه هاشونو برام میفرستن!
و فقط این دل منه که میشکنه
فقط دل منه که جزغاله میشه
فقط دل منه که اتیش میگیره
واقعا باید بزنم رو شونه ی خودمو بگم راز زنده موندنت چیه؟واقعا چیه؟
منکه حتی امید ندارم در اینده یکم پولدار بشیم ویکم مسافرت بریم حال و احوالمون عوض شه یا حتی کمِ کم دماغشو عمل کنه که تو مسافرتا یا جایی اینقدر خجالت زده نباشم.یا حتی یه ماشین فکستنی بخریم که الان که زمستونه سگ لرز نزنیم.
نمیدونم .
اطراف
اطرافیان هی دارایاشونو میکوبونن تو سر من..
من شدم مصداق اون داستانی که میگه:مامانِ دوستم نمیذاشت دوستم باهام بگرده چون من لاک میزدم
و الان دوستم مجردی با دوستاش شمالن و من هنوز فقط لاک میزنم....
شایدم یکم رانندگی میکردم دلم باز خوش بشه...
نمیدونم.کم اوردم
بعد چند سال...ما را در سایت بعد چند سال دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 67